دوستم بدار ، اندکی ، اما طولانی !
 
قالب وبلاگ

 

 

 

                       عکس های عشقولانه مرداد سال 90

 

 

 

 

 

عکس های عشقولانه مرداد سال 90

 

 

 

 

 

عکس های عاشقانه و زبیای 2011

تو ادم من حوا

سیبی در کار باشد یا نه

با تو...

در اغوش تو...

بهشت جاریست ...

بوسه هایت طعم سیب میدهند...

کافیست؟؟؟؟؟

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

 

 

  

عکسهای عاشقانه گرافیکی احساسی

  

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های این ایستگاه رفته تکیه داده ام.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

نه تحمل صدایت را دارند
نه سکوتت
در هر صورت محکومی
در نگاه آدم هایی که
اسارت روحت را می خواهند
به نام جعلی دوست داشتن
و تو یاد می گیری
بلعیدن بغض هایت
زیاد هم بد نیست
و سکوتی بی وقفه.....
بگذار جان بگیرد این صدا در درونت
آنقدر که به فصل رهاییش
هیچ کس را یارای نشنیدنش نباشد



[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

گاهی وقتها
که بی هیچ دلیلی
بغض می کنی
به این فکر کن
که شاید
هیچوقت نباید فروغ را
می خواندی
که حالا به یادش بیفتی
وقتی هر خوشه ی اقاقی را می بینی
و هر کوچه ی خالی را
در بعد از ظهر داغ مرداد

گاهی وقتها که بی هیچ دلیلی
پاهایت تو را می کشند
به نمی دانی تا کجا
به این فکر کن
که شاید
هیچوقت نباید سیگار را
ترک می کردی
تا حداقل
دستهایت تنها نباشند
وقتی پیاده رو با کفشهایت
گرم عشق بازی ست

گاهی وقتها
که بی هیچ دلیلی
خوشحالی
به این فکر کن
که دیگر در منقار هیچ کبوتری
شاخه ی زیتونی نیست
و بر فراز شهر
کلاغانی پرواز می کنند
با عمر سیصد ساله

به اینجا که رسیدی
می توانی
دراز بکشی
بی هیچ دلیلی
و به تقویم روی میز
فکر کنی
که هفته هاست
روزهایش ورق نخورده اند




[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

انقدر عاشق فروغ و شعرهاش هستم که حد نداره.

 

من پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را دریک نی لبک چوبین

می نوازد ارام ارام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه ازیک بوسه به دنیا خواهد امد

فروغ...

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟

 
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

قدمهایم را برمیدارم

میروم

از کنار تمام روزها رد میشوم

و تمام خاطرات

به تو که میرسم می ایستم

توان حرکتم نیست

غم نبودنت چقدر بزرگ است

و حس بودنت چقدر شگفت انگیز

میخواهم تا ابد در همین نقطه بمانم

جایی که تو هستی و من و زندگی

کاش زمان همینجا متوقف بماند

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
هوای حوصله مان ابری است.مثل همین هوای بیرون پنجره.
ذهنمان هم تاریک است درست مثل آسمان.
خنده دار است که گاه دلمان برای آفتاب تنگ می شود در عوض عاشق باران است...
ای دلِ دو دل!
یکروز که می گذرد، نه کتابی ورق می خورد،نه کاغذی سیاه می شود،نه صندلی تکان می خورد، نه پرده ای باز می شود...
انگار نه انگار کسی توی این اتاق زندگی می کند.
خب نداریم.حوصله نداریم.اصلا چرا اَم، ایم شده است را نمی دانم .
شاید حوصله ی اَم را هم نداریم.
حتی گلمان هم حوصله ی تکان خوردن ندارد....
هوا هم گرفته است مثل دل ما که گرفتگیش هیچ جوره باز نمی شود.
کاش باران ببارد

 
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

حجم بغضی که این روزها گلویم را می فشرد از جنس کلمه نیست
سکوتی مرگبار
که از حاصل عشقبازی دستانم با کاغذ و قلم تصویری مبهم از جنون و درماندگی ام را به رخم می کشد
انگار که انگشت سبابه ای
به سوی من قصه ام را در گوش دیگری نجوا می کند
و او نیز پوزخندی بر لب دارد

سادگی ام را گاهی اوقات زیادی به رخم می کشی
اصلاح می کنم حماقتم را
خستگی مفرطی در خونم جریان دارد
سراپایم را در برگرفته این احساس تلخ

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

شاید حالا، وقت سفید کردن عکس های خاطراتمان باشد
نه؟
برایم مهم نیست
که تمام تنهایی هایم را دلیل می شدی
و این من بودم که سال ها را به دوش کشیدم
بدون تو...
و نگاه ها را سکوت خوردم
برای تو !
من بودم که دیوارها را ایستادم
باران ها را چتر شدم
و سیلاب ها را کوه!
من وارث آوار آفتاب بروی شانه هایم شدم
تو چه کردی؟
فکر نکن هنوز توی دلم لنگر انداخته ای!
با آن صدایت
که شاید سفید است ... یا سیاه
(چه فرقی می کند؟)
و قدم های پائیزیت
و چشمانت ... چشمانت؟ا

[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

همه عمرم رو ترسیدم که نکنه

من بیشتر از تو عاشق باشم

من ببشتر ازتو محبت کنم

من بیشتر از تو دلتنگ باشم

من زود تر از تو فراموش بشم

من زودتر از تو دلببندم

یه عمره داریم از کنار هم رد میشیم

تو شبیه خاطرات من هستی

خاطرات یه دنیا عشق و عاطفه

من برات بت نیستم؟برات خاطره نیستم؟

من برات تموم شدم؟

چرا؟

چون تو هم ترسیدی!

تو هم از همه زودترها و بیشترها ترسیدی.

من قلبم رو سپردم دستت و تو هم قلبت رو دادی و رفتی.

هیچکدوم پشت سرمون رو نگاه نکردیم.هیچکدوم دلتنگیمون رو به رومون نیاوردیم.

من عاشقتم تو هم ترس رو بزار کنار و بیا عاشق بشیم ...

چه قشنگه این لحظه های عاشقی.

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

انتظار اغاز راه است

من و تو اغاز کردیم

امدنت پایان راه است

و بودنت ادامه راهی که اغازش کردیم

پس بیا باهم انرا به پایان برسانیم

[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

تو در منی

مثل عکس ماه در برکه

تو در منی

دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعرهای عاشقانه است

فقط همین دریچه شیشه ای

که گاهگاهی رد باران

گونه هایش را خیس میکند

و دیگر هیچ ....

[ ۱۳٩٠/۱٠/٥ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                     
باران مهر و ماه و آئینه                  باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی

 


[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

خودم میتونم متن و بهتر از این ترجمه کنم اما حوصله ندارم انگلیسی تایپ کنم.

فعلا این و داشته باشید ویرایش میکنم و میزارم.

البته خودم که خوندم مشکلی نداشت.

 

هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهاییت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

Gift

I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak
if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پاییز باشد یا زمستان فرقی نمیکند من بهاری ام. من رز وحشی به جا مانده از بهار هستم که در زمستان سرد چشم به اسمان دوخته ام تا دوباره فصل من شود. درباره خودم. من یکی هستم که میدونم اسمون ابیه و زمین سبزه اما عاشق بی رنگی دریا هستم که هم ابی اسمون و داره و هم سبزی زمین رو.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب