دوستم بدار ، اندکی ، اما طولانی !
 
قالب وبلاگ

کلبه ای می سازم

پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود

که به زیبایی پرواز کبوتر باشد

چهارچوبش از عشق، سقفش از عطر بهار

رنگ دیوار اتاقش از آب

پنجره ای از نور، پرده اش از گل یاس

عکس لبخند تو را می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هرصبح اقاقی ها را با تو سرشار کنم

همه دلخوشیم بودن توست

و چراغ شب تنهای من، نور چشمان تو است

کاشکی در سبد احساسم، شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سر بزند

تو به من نزدیکی و خودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبد.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

« به آفرینش می مانی
وقتی از آن سوی ستاره ها
سبز می رویی
با تن پوشی از نور و اشتیاق

و گسترده می شوی
تا افق های دور احتیاج
از این همه،
آیا مرا گریزی هست؛
وقتی چشم هایت ستاره می شوند
تکرار تیرگی های مرا؟ »

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

تو “آدم” من “حوا”
سیبی در کار باشد یا نه
با تو
در آغوش تو
بهشت جاریست
بوسه هایت طعم سیب میدهند.
.
.
کافیست…
عاشق ترین مرد …
آدم بود
که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند…
.
.
.
به کدامین گناه از بهشت آغوشت رانده شدم؟
من که حتی وسوسه ی سیب نداشتم…
.
.
.
گفت: حالت را نمی پرسم
می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
من یاد حماقت حوا می افتم
و پوزخند می زنم…

.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
 
 
 
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری

از : خورخه لوئیس بورخس

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

گناه تو نیست ....

این که تمام سگ های درونم 

 بی سورتمه به سمتت می دوند

اهانت از وحش ِ آغوشم میبارد .........

مرا به خود بگیر ... تمام دندان هایم در تو  درد می کشند

تو زخم می خوری که من آرام بگیرم ...

عدالت میان دندان های من و استخوان های تو نرم می شود

صبح می شود .... و تو 

 پاره پاره ... هیچ کدام از زخم هایت را به رویم نمی آوری

و من در باور ِ فرشته بودنم

به آسمان ها می زنم ........

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهاتت تالاپی می افتد زمین ، بذار همانجا بماند

فقط از لابلای اشتباهاتت یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را اگر محکم تر بتکانی نمام کینه هایت هم میریزد

و تمام ان غم های بزرگ

و همه حسرتها و ارزوهایت

محکم تر از قبل بتکان

حالا ارامتر بتکان تا خاطره هایت نیفتد ، چه خوب ، چه بد ،

فرقی نمیکند

خاطره ... خاطره است باید باشد ، بماند

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
گفت : حتما می آیم ،
منتظر باش.
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه وای کاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
کوچه و خلوت و باد
کاسه ی اشکم از دستم افتاد
یک دل پر
زیر باران شرشر
یک نفر رد شد و گقت :
بادها بی خداحافظی میروند
ابرها هم همینطور!






[ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 


 


صبح و دو فنجون گرم کنج یه کافه ی سرد

شب شد و باز نیومدی فنجونا سرد و کافه گرم
 
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم
[ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

با تو بوده ام همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنان که جسم را از روح

زمین را از اسمان

و درخت را از افتاب

تو دلیل حیات من بوده و هستی

چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

علت بودن من تو هستی

پاسخ به اغاز و پایان زندگی این است

همیشه با تو

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

نزدیک فصل بهار یه شعر که در باره طبیعته...

 

نبودنت

بهانه دادن به دست طبیعت است

وقتی یاد تو را

هر لحظه و هر جا

در هر چیزی

برای من تکرار می کند

...

[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پاییز باشد یا زمستان فرقی نمیکند من بهاری ام. من رز وحشی به جا مانده از بهار هستم که در زمستان سرد چشم به اسمان دوخته ام تا دوباره فصل من شود. درباره خودم. من یکی هستم که میدونم اسمون ابیه و زمین سبزه اما عاشق بی رنگی دریا هستم که هم ابی اسمون و داره و هم سبزی زمین رو.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب