دوستم بدار ، اندکی ، اما طولانی !
 
قالب وبلاگ

اگر تو باز نگردی

نهال جوان اسیر گلدان را

کدام دست نوازش­گر آب خواهد داد

چه کس به جای تو آن پرده­های توری را

به پشت پنجره­ها پیچ و تاب خواهد داد

 

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را به گور خواهم بُرد

و کسی نمی­داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

                      چگونه خواهم مُرد

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 تو به من خندیدی

و نمی­دانستی

من به چه دلهره از باغچه­ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند  دوید

سیب را دست توید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال­ها هست که در گوش من آرام،

                                              آرام

خش خشِ گامِ تو تکرارکنان،

می­دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

         خانه­ی کوچک ما

                                   سیب نداشت

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
 با شب خلوت به خانه می روم
 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
 خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
 و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها 
 صدای گامهای سکوت را می شنوم
 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
 سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است

 

مهدی اخوان ثالث

[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

نوشتن از غربت ساده است

خوندن درباره غربت ساده است

حتی حرف زدن درباره غربت هم ساده است.

اما سخته غریب باشی. سخته تو غربت باشی.سخته بخوایی اشنا داشته باشی و نتونی.

دنیا چقدر غریبه . دلم از غربت خودمون گرفته.

 

 

بهار

[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور 
یا خزانی خالی از فریاد و شور  
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند دریغ

دیده پوشیدن نمیداند دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

ان بیابان دید و تنهاییم را

ماه و خورشید مقواییم را

چون جنینی پیر با زهدان به جنگ

می درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده اما حسرت زادن در او

مرده اما میل جان دادن در او

خود پسند از درد خود نا خواستن

خفته از سودای برپا خواستن

خندهام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

 باد بادکهاش در افلاک پاک

نا شناس نیمه پنهانیش

شرمگین چهره انسانیش

کو بکو در جستجوی جفت خویش

می دود معتاد بوی جفت خویش

جویدشگهگاه و نا باور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هردو در بیم و هراس از یکدیگر

تلخکام و نا سپاس از یکدیگر

عشقشان سودای محکومانه ای

وصلشان رویای مشکوکانه ای

اه اگر راهی به دریاییم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند اب

از سکون خویش نقصان یابد اب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

اهوان ای اهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشتها

جویباری یافتید اواز خوان

رو به استغنای دریا ها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونه طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را می گشود

عطر بکر بوته ها را می روبود

بر فرازش در نگاه هر حباب

انعکاس بی دریغ افتاب

خواب ان بی خواب را یاد اورید

مرگ در مرداب را یاد اورید

[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و
هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند،

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان و
شگفتگیهای بر زبان نیاورده،
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،

برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم .
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
و گر نه میشکنیم بالهای دوستیمان را

اگر می خواهی نگهم داری؛ دوست من
از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهیم کنی؛ دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما همبستگی
از آن گونه میروید
که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه میکند.

من آموختهام که به خود گوش فرا دهم
و صدایی بشنوم که با من میگوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد،
نیاموختم گوش فرا دهم به
صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه میپرسد
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد .

شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،
ابرهای برف زا در آسمان بر هم میپیچد،
باد میوزد و طوفان در میرسد،
زخمهای من میفسرد .

یخ آب میشود در روح من در اندیشههای من،
بهار حضور توست، بودن توست .
کسی میگوید،
آری،
به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم
کسی میگوید آری به من به تو
و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،
پاسخ تو خسته نمیشود .

با افکندن خود به دره شاید
سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .
زیر پایم زمین
از سم ضربه اسبان می لرزد،
چهار نعل می گذرند
اسبان وحشی گسیخته افسار،
وحشت زده به پیش می گریزند،
در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان می گریزد خواستهایم،
هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،
در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد و
زمینی که بر آن ایستادهام دیگر باره آرام یافته است،
پنداری رویای بود آن همه،
رویای آزادی با احساس حبس و بند .
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه دار،
اعتماد کن .

از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده .

یکدیگر را میآزاریم بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم،
دستی که گشاده است،
میبرد،
میآورد،
رهنمونت میشود به
خانهای که نور دلچسبش گرمی بخش است .
این همه پیچ،
این همه گذر،
این همه چراغ،
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به
راهم، خودم، هدفم، و به تو،
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی میکند .
گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری است،
تنها حقیقت است که رهایی میبخشد .
از بخت یاری ماست شاید که
آنچه که میخواهیم
یا بدست نمی آید یا از دست میگریزد .
میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود ،
میخواهم با هر آنچه
مرا در بر گرفته یکی شود،
حس میکنم و میدانم
دست میسایم و میترسم ،
باور میکنم و امیدوارم که هیچ چیز
با آن به عناد بر خیزد ،
میخواهم آب شوم در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود .
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده،
کلامی مهر آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری .
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم ،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم ،
استواری امن زمین را زیر پای خویش !!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان
به جای رها شدن، سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه .
سپیده دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی میشنوم از دور دست
و با سومین بانگش
در مییابم که رسوا شدهام .
زخم زننده،
مقاومت ناپذیر،
شگفت انگیز
و پر رازو رمز است،
آفرینش و همه چیزها
که شدن را امکان می دهد

[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خواموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

گاهی آنقدر صدایت می زنم  

که تمام کوهستانهای دورتر از سرزمینم فریادهایم را می شنوند. 

چه می شود گاهی به اتاق تنهایی ام پا بگذاری؟ 

من دلبسته پاییزم. 

دلبسته همان فصلی که هیچ از بهار کم ندارد. 

صدایم را بشنو 

 صدایی که به دنبال کلماتی روشن است.

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
خلوت تنهایی

من در اینجا در تنهایی،  بهارها  و پاییزهای بسیاری را پشت سر گذاشتم و به همراه رویش سبزه در باغ، شکوفه بر درخت و افتادن میوه بر خاک از پشت همین شیشه سرمای زمستان را تجربه کردم؛

 دلم نمی خواهد کسی در قفس تنهایی ام، راهی به بهانه ی دادن دانه باز کند؛

 دلم نمی خواهد نسیم به درون قفس تنهایی ام به بهانه ی هوای تازه پر بکشد؛

دلم نمی خواهد طلوع خورشید و غروب آفتاب بر سقف اتاقم کذر کنند؛

 من در خلوت تنهایی خود یک به یک ابعاد زندگی ام را خراب می کنم تا دیگر تکیه گاهی باقی نماند؛

 می خواهم در پوچی زندگی در یکی از حفره ها بخوابم؛

 و دیگر...

بیدار نشوم!!!

[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پاییز باشد یا زمستان فرقی نمیکند من بهاری ام. من رز وحشی به جا مانده از بهار هستم که در زمستان سرد چشم به اسمان دوخته ام تا دوباره فصل من شود. درباره خودم. من یکی هستم که میدونم اسمون ابیه و زمین سبزه اما عاشق بی رنگی دریا هستم که هم ابی اسمون و داره و هم سبزی زمین رو.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب