دوستم بدار ، اندکی ، اما طولانی !
 
قالب وبلاگ

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و
هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند،

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان و
شگفتگیهای بر زبان نیاورده،
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،

برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم .
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
و گر نه میشکنیم بالهای دوستیمان را

اگر می خواهی نگهم داری؛ دوست من
از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهیم کنی؛ دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما همبستگی
از آن گونه میروید
که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه میکند.

من آموختهام که به خود گوش فرا دهم
و صدایی بشنوم که با من میگوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد،
نیاموختم گوش فرا دهم به
صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه میپرسد
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد .

شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،
ابرهای برف زا در آسمان بر هم میپیچد،
باد میوزد و طوفان در میرسد،
زخمهای من میفسرد .

یخ آب میشود در روح من در اندیشههای من،
بهار حضور توست، بودن توست .
کسی میگوید،
آری،
به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم
کسی میگوید آری به من به تو
و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،
پاسخ تو خسته نمیشود .

با افکندن خود به دره شاید
سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .
زیر پایم زمین
از سم ضربه اسبان می لرزد،
چهار نعل می گذرند
اسبان وحشی گسیخته افسار،
وحشت زده به پیش می گریزند،
در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان می گریزد خواستهایم،
هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،
در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد و
زمینی که بر آن ایستادهام دیگر باره آرام یافته است،
پنداری رویای بود آن همه،
رویای آزادی با احساس حبس و بند .
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه دار،
اعتماد کن .

از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده .

یکدیگر را میآزاریم بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم،
دستی که گشاده است،
میبرد،
میآورد،
رهنمونت میشود به
خانهای که نور دلچسبش گرمی بخش است .
این همه پیچ،
این همه گذر،
این همه چراغ،
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به
راهم، خودم، هدفم، و به تو،
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی میکند .
گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری است،
تنها حقیقت است که رهایی میبخشد .
از بخت یاری ماست شاید که
آنچه که میخواهیم
یا بدست نمی آید یا از دست میگریزد .
میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود ،
میخواهم با هر آنچه
مرا در بر گرفته یکی شود،
حس میکنم و میدانم
دست میسایم و میترسم ،
باور میکنم و امیدوارم که هیچ چیز
با آن به عناد بر خیزد ،
میخواهم آب شوم در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود .
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده،
کلامی مهر آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری .
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم ،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم ،
استواری امن زمین را زیر پای خویش !!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان
به جای رها شدن، سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه .
سپیده دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی میشنوم از دور دست
و با سومین بانگش
در مییابم که رسوا شدهام .
زخم زننده،
مقاومت ناپذیر،
شگفت انگیز
و پر رازو رمز است،
آفرینش و همه چیزها
که شدن را امکان می دهد

[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پاییز باشد یا زمستان فرقی نمیکند من بهاری ام. من رز وحشی به جا مانده از بهار هستم که در زمستان سرد چشم به اسمان دوخته ام تا دوباره فصل من شود. درباره خودم. من یکی هستم که میدونم اسمون ابیه و زمین سبزه اما عاشق بی رنگی دریا هستم که هم ابی اسمون و داره و هم سبزی زمین رو.
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب